
این روزها...
بیشتر از قبل ،حال همه را میپرسم...
سنگ صبور غم هایشان میشوم...
اشکهای ماسیده روی گونه هایشان را پاک میکنم
اما...
یک نفر پیدا نمیشود
که دست زیر چانه ام بگذارد...
سرم را بالا بیاورد و بگوید:
حالا تـــــــو برایمــــــ بگو
دلم تنگ است برای کسی که نمی داند...
نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم...
می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد....
پس بگذار که نداند بی او تنهایم...
دور میمانم که نزدیک بماند

کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی دیدن یک لحظه
فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد
تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند!
کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز
با خود نگویم " آخه او که میدونست چقدر دوستش دارم!!!!!!!!

بی تو
با خدا شده ام
روزه می گیرم
نماز می خوانم
دخیل می بندم به هر امامزاده ی پرت و دور
شاید که بیایی ...

تو خواهی آمد
ومن
با گرمی بوسه ی تو
دوباره عاشق خواهم شد !
دوباره عشق....
دوباره امید....
زندگی....
وتو . . .

مرا که هیچ مقصدی به نامم ..
و هیچ چشمی در انتظارم نیست را !.. ببخشید !
که با بودنم ترافیک کرده ام!!

بچه که بودیم میدانستیم
هر وقت گم شدیم باید سر جایمان بمانیم تا پیدایمان کنند…
مدتهاست ایستاده ام
کسی مراپیدا نمی کند!

وقتی تو نیستی ؛
رنگ دریا را دوست ندارم،
شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛*
از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی،
نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است
اما...
این آسمان را نیز دوست ندارم...

برای بودن گاهی لازم است نباشی.....
شاید نبودنت، بودنت را به خاطر آورد....
اما........
دور نباش.....
دوری همیشه دلتنگی نمی آورد...
فراموشی همین نزدیکی هاست......

می گویند بادآورده را باد میبرد!!!
اما...
توکه باپای خودت آمده بودی!!