
ﺳﺮ
ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻣﻦ
ﺑﮕﺬﺍﺭ
ﻭ
ﺁﺭﺍﻡ
ﺑﮕﻮ:
ﺩﻭﺳــــــﺗﺖ ﺩﺍﺭﻡ...
ﺍﺯ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯽ!؟
ﻓﺮﺩﺍ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ
ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺍﻧﮑﺎﺭ ﮐﻨﯽ!...

اگر صاحب بهشت بودم...
آنقدر روی زمین آن سیب مــے کـاشتم تا همه ی اهل آن را بیرون کنم...!
مَن باشم ...
تـُ باشــے ...
خــُدا باشد ....
و دیگر...
تنهایــے و تنهایـی و تنهایــے

عـاشق کـه شـاخ و دم نــدارد !
حــواست که نبــاشـد..
بی تــاب کـه بــاشـی..
زُل بـزنی به یک نقطه..
دلتــنگ کــه بـــاشـی..
همـه چـیــز تمــــام است !
محــکـوم میشـوی بـه عـشق !!

اگه مَردی ... ؟!!
مَرد بمون ...
اگه نیستی ...
نامَردی نکن ... !!
اگه تنهایی ... ؟!!
تنها بمون ...
اگه نیستی ...
تنهاش نذار ... !!
... ... ...
اگه نجیبی ... ؟!!
نجابت کُن ...
اگه نیستی ...
هرزگی نکن ... !!
اگه عاشقی ... ؟!!
عاشق بمون ...
اگه نیستی ...
حُرمتِ
عشقو
نَشکَن

ﻭﻗﺘﯽ
ﮐﻪ
ﮔﺮﻣﺎﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ
ﻧﯿﺴﺖ،
ﺍﯾﻦ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺣﺎﻝ
ﻭ
ﺭﻭﺯ ﻣﻦ
ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ...
ﺳﺮﻣﺎﺧﻮﺭﺩﮔﯽ ﻫﺎﯼ
ﭘﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ
ﺗﺐ ﻭ ﻟﺮﺯﻫﺎﯼ ﺑﯽﭘﺎﯾــــﺎﻥ !!!

برای ترک
همیشه دکتر و دوا نیاز نیست
گاهی
سنگینی حرفی
تلخی نگاهی
خوب ترکت می دهد

مقصد مهم نیست...
مسیر هم مهم نیست...
حتی خود سفر هم چندان مهم نیست؛
همسفر خیلی مهمه. . .


غريب است دوست داشتن...
و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می دانيم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛
به بازيش ميگيريم
هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر،
هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصير از ما نيست؛
تمامی قصه های عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند..

باز باران با ترانه
میخورد بر بام خانه
خانه ام کو خانه ات کو ؟
آن دل دیوانه ات کو ؟
روزهای کودکی کو ؟
فصل خوب سادگی کو ؟
یادت آید روز باران ؟
گردش آن روز دیرین ؟
پس چ شد دیگر کجا رفت ؟
خاطرات خوب و رنگین ؟
در پس آن کوی بن بست
در دل تو آرزو هست ؟
کودک خوشحال دیروز ..
غرق در غم های امروز...
یاد باران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد...
باز باران باز باران
میخورد بر بام خانه
بی ترانه
بی بهانه
شایدم گم کرده خانه...