چند قطره احساس
کاش دنیا یکبار هم که شده بازیش را به ما می باخت مگر چه لذتی دارد این بردهای تکراری برایش؟!...
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 20 تیر 1391 توسط mehrfa1 | ارسال نظر(0)


 

دخترک برگشت...

 


چه بزرگ شده بود...

 


پرسیدم : پس کبریت هات کو!!؟

 


پوزخندی زد، گونه هایش آتش بود...

 


گفتم : میخواهم امشب با کبریت های تو این سر زمین را به آتش بکشم...

 


دخترک نگاهی انداخت...

 

 

تنم لرزید...

 

گفت : کبریت هایم را نخریدند، سالهاست تن میفروشم...میخری...؟

 


.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران