چند قطره احساس
کاش دنیا یکبار هم که شده بازیش را به ما می باخت مگر چه لذتی دارد این بردهای تکراری برایش؟!...
نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1391 توسط mehrfa1 | ارسال نظر(0)


پرنده را که ازاد کنی

 

روزی برمــــــــــی گردد

 

و مــــــــــــــن خاکـــــــی

 

از ایــــــــــن اتفــــــاق زمینی

 

زیـــــــــــــاد دور نیســــــــتــــم

 

روزی مـــــــــــــــی ایـــــــــــــــــم

 

و تـــــــــــــــو را بــــــــــا خـــــــــــــود

 

بـــــــــــــــه اوج رویاهـــــایم می بــــرم

 

مـــــی بــــــــــرم تــــــــــــا ببــــــیــــــــنی

 

مــــــــــخمـــــــــل رویــــــاهــــای پســــــــرک

 

چــــــــــــــــــــه رنــــــــــــــــــگـــــــــــــــــی دارد!!!!!

 

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن می ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم  مـــــــــــــــنــــــــــــــــــــتـظـــــــــــــــــــــــرم بــــــــــــــــــــــــاش

نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1391 توسط mehrfa1 | ارسال نظر(0)


آنگاه که خدا را مي بيني و


بنده ي خدا را نا ديده مي گيري


مي خواهم بدانم


دستانت را به سوي کدام آسمان دراز مي کني


تا براي خوشبختيت دعا کني


به سوي کدام قبله نماز مي گزاري


که ديگران نگزارده اند.....

نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1391 توسط mehrfa1 | ارسال نظر(0)


من بودم;

تو

و یک عالمه حرف…

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!

کاش بودی و

می فهمیدی

وقت دلتنگی

یک آه

چقدر وزن دارد…

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1391 توسط mehrfa1 | ارسال نظر(0)


خنده ام میگیرد

وقتی پس از مدت ها بی خبری

بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری

میگویی : دلم برایت تنگ است ...

یا مرا به بازی گرفته ای

یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی....

دلتنگی ات ارزانی خودت ...

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1391 توسط mehrfa1 | ارسال نظر(1)


دست هاي کوچکش

 

به زور به شيشه هاي ماشين شاسي بلند حاجي مي رسد

 

التماس مي کند : آقا آقا "دعا" مي خري؟

 

و حاجي بي اعتنا تَسبيح دانه دُرشتش را مي گرداند

 

و براي فرج آقا "دعا" مي کند....

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط mehrfa1 | ارسال نظر(1)


آنقدر در گفتن یک حرف حاشیه رفتی

وبه جای نوشتن

تنها یک کلمه گوشه ی دفتر خاطراتش

شعر های حاشیه ای نوشتی!!!
 

تا عاقبت در حاشیه چشم هایش افتادی

حالا که حاشیه نشینی را تجربه می کنی

 بیا فقط یک حرف حاشیه ای دیگری بزن

بگو به او

دوستش می داری

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 اردیبهشت 1391 توسط mehrfa1 | ارسال نظر(3)

 
 
 
 
 
سلام مادر
 
 
 
 
امروز توى مدرسه دوستام با من بازى نكردن
 
 
 
آخه یكى از بچه ها گفت كه با سارا بازى نكنید مادر نداره...
 
مادر ?!مگر بده یكى مادر نداشته باشه؟؟
 
من گریه نكردم مادر، آخه بابا برام گفته تو هم مادر دارى
 
فقط واسه همیشه رفته پیش خدا،
 
امادوستم كه نمیدونه من هر شب
 
باهات حرف میزنم و درد و دل میكنم
 
وازاتفاقات مدرسه برات میگم،
 
اون كه نمیدونه هر شب باید عكست تو بغلم باشه تا خوابم ببره.
 
فقط مادر دلم میخواد
 
یک بار دیگه فقط یک بار خودت را خوده راست راسكیتو بغل كنم...
 
به بابا هم هر روز میگم بیشتر از قبل دوست دارم
 
 
 
 
دوست دارم مادر

منبع kaviredelvapasi.lxb.ir

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 اردیبهشت 1391 توسط mehrfa1 | ارسال نظر(0)


با تو هستم گوش كن
براي با تو بودن مي گويم و مي گريم مي گويم به كوه و دريا و دشت به صحرا و چشمه هاي
جوشان و مي گريم بر دل خسته ي خود و بر حال آشفته و گريه مي كنم
و با خنجري اين بغض گلو را پاره مي كنم تا شايد اين بغض نهفته به بيرون
آيد و بتوانم حداقل با كسي درد و دل كنم و يا غمي از دل پاك كنم و اين دل خسته
و آكنده از حرمان را تا حدي سبك كنم و از اين آكندگي لبريز شوم و از
لبريزي غم بر لبان زمين و پاهاي درختان و تنه ي گياهان مي خواهم به هر كجا
كه رسيدم نام تو را حك كنم.همانطور كه بر قلب خود حك كردم بر روي سنگ
فرشهاي دريا نام تو موج مي زند همانطور كه بر روي شبنم چشمان من اسم تو جاري
است.دوستت دارم چون مي شناسمت دوستت دارم چون آشناي مني و چون در تنهايي
دستهاي گرم تو مال من است چون در سكوت گوشهايم صداي منظم نفست را حس ميكند
دوستت دارم چون در بي پناهي شانه هايت تكيه گاه خوبي است.
براي با تو بودن مي گويم رازي را كه با سنگ گفتم و خرد شد.به چشمه گفتم خشك شد
به دشت گفتم بيابان شد به دريا گفتم طغيان كرد و در دل نگه داشتم سوخت و سياه شد.

نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1391 توسط mehrfa1 | ارسال نظر(0)

تو زن شدی

نه برای در حسرت ماندن یک بوسه ،

برای خلق بوسه ای از جنس آرامـــــش ...


تو زن نشدی که

همخواب آدم های بیخواب شوی ،

تو زن شدی که برای خواب کسی ...

رویـــــــــــا شوی ...


تو زن نشدی که

در تنهاییت حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی ،

زن شدی تا ...

آغوشی در تنهایی عشـــــقت باشی ...


... قدر زن بودنت را بدان ...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 توسط mehrfa1 | ارسال نظر(0)


پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم از من پرسید
من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرتزده گفت
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت دیروز خودم دیدم

مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو می داد
آن قدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

بعدها وقتی بارش بی وقفه درد
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد؟

صفحه قبل1...14151617صفحه بعد

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران