
خدايا هر جا ميريم و ظلمي ميبينيم
همه ميگن كه نگران نباش خدا جاي حق نشسته !!!!!!!!!!
ميشه از جاي حق پاشي تا سر جاي خودش بشينه !!!!

دوســت داشتــن يعنــــي:
اوني که اگه صــــــد دفعه هم ناراحتــــش کني.....
هــربــار ميـــــــگه اين دفــعه آخـــــريه که مي بخشــــــمت.....
و بــازم با اخـــــم ميــاد توي بغــــــلت...

لعنتي از وقتي نيستي
گاهی دست " خـــودم " را می گیرم می برم هوا خوری
" یــاد " تو هم که همه جا با من است
" تنــهایــی " هم که پا به پایم میدود
میبینی؟
وقتی که نیستی هم جمعمان جمع است.

من چشمهایـــم را بستم و تو قایــم شدی ..
من هنـــوز روزها را می شــمارم!..
و تـــو پیدا نمیشوی !..
یا من بازی را بلــد نیستم !
یا تو جر زدی !
برای نبودن که همیشه لازم نیستــــــــــ راه دوری رفته باشی
میتوانی همین جاپشت تمـــــــــام ِ بغضهایت ، گم شده باشی
این روزها خوبم ، کار میکنم ، شعر میخوانم
قصه می نویسم و گـــــــــــاهی
دلم که برایتــــــــــــ . . . تنگ میشود
تمام خیابانها را ، با یادتـــــــــــ . . . پیاده میروم

تو يعني پاكي باران ..
تو يعني لذت ديدن ..
تو يعني يك شقايق را به يك پروانه بخشيدن ..
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن ..
تو يعني كبوتر را ز تنهايي رها كردن خداي آسمانها را به تنهايي صدا كردن ..
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن ..
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني ..
تو يعني دست يك گل را .. به دست اطلسي دادن ..
تو يعني روح باران را متين و ساده بوسيدن ..
و يا در پاسخ يك لطف به روي غنچه خنديدن ..
اگر چه دوري از اينجا تو يعني اوج زيبايي ..
كنارم هستي و هر شب به خوابم باز مي آيي
ســـــــــــــــــاکتـــــــــــ کــه مي مانـــي...
ميگذارند به حســـابــــــــــــ جوابــــــــــ نداشتنتـــــــــــــ !
عـــــــــــــــــــمراً بفهمند داري جـــان ميکَني
تا حرمــــــــــــــــــــــــــتهـا را نگه داري ...
.jpg)
خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم
همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت
من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند
و چشم هایش را می بندد و می گوید
من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند
همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد
همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند
گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه
حالا یادت آمد من کی هستمخدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم
و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم

میترسند...
دخترک*های شهر من
دیگر از سایه ی مرد هم میترسند..
روزگاری می*گفتند سایه ی بالا سر یعنی* مرد اما حال..
میترسند...
... ... ... ...
مردانگی مرده است...
دیگر اینجا عطر زنانگی هم بیهوده است..
تلخ خاطره*هایی* مانده از این مردم...
مردم همه در بیهوده رفتن*های خویش سردرگم...

هنــــوز هم كسي نميداند ؛
چوپان قصه ها
دروغ ميگفت . ..
تا تنــــهايي هايـــــش بشكند . . .
آييييييييي مردم
گرگ گوسفندهاي مرا هم خورد